پایان عشق

مارتین ۵روز زودتر از من مرخص شد

۴روز بعد از عمل دوم فکم مرخص شدم

درسته که اونم وضعیتش بهتر از من نبود اما با ستاره هماهنگ کرده بود که محیط خونه رو واسه اومدنم اروم و دوست داشتنی فراهم کنه

دوست داشتم برم اتاق نفسمو یک دنیا گریه کنم

اما در اتاقش قفل بود

روزای سختی بود

حتی برای اب خوردن نیاز به کمک داشتم

فشار روحی زیاد که هنوزم قسمتی از اون فشارها بامنه

مارتین واقعا مرد بود

درسته اونم حرکاتش محدود شده بود و اذیت میشد اما به صورت کلامی هم که شده هوامو داشت

دوره نقاهت یا بهتره بگم دوره عذاب ۴ماه طول کشید

بهتر بودم

همین که میتونستم راحت حرف بزنم و غذا بخورم واسم ارامش بخش بود

مارتین اما هنوز کاملا خوب نشده بود

...

 


 

نوشته شده توسط ناپاک در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ساعت 8:3 موضوع | لینک ثابت


چشمامو که باز کردم تنها بودم

نه مارتین بود و نه صدای نفسو میشنیدم

فقط دور تختم دو تا پرستار و یک دکتر بودن

پای راستم و فکم به شدت درد میکرد

طعم خون رو تو دهنم حس میکردم

اما بیشتر از اینا نگران شوهر و بچم بودم

اومدم حرف بزنم اما از شدت درد اشک تو چشمام جمع شد

دلشوره داشت تمام وجودمو میخورد

پرستار انگار فهمید که سوال دارم

خم شد و گفت نباید حرف بزنی .فکت اسیب دیده.حال شوهرت خوبه.فقط شکستگی داره که اونم خوب میشه

و رفت

صدای دکتر رو میشنیدم که میگفت دندون شکسته داره

جراحی پاش کی هست

اما چرا از بچم هیچی نمیگفت؟

دلم اشوب شد

پرستار دیگه ای که اونجا بود به ستور پزشک فکمو بست

با صدایی که تو گلوم خفه میشد گریه میکردم

درسته حال مارتین خوب بود و این خوشحالم میکرد اما صدای نفسو که نمیشنیدم دیوونه میشدم

دوست داشتم یکی بهم بگه کجاست

روز بعد عمل پام بود

خیلی سخت بود

با اون همه دل نگرانی و بی خبری من باید عمل میشدم

به خاطر شکستگی فکم بیهوشی واسم ممنوع شد

بی حسی نخاعی رو که زدن درد بدنم از بین رفت

اما صدای همه چی ازارم میداد

دوست داشتم داد بزنم بگم یکی بگه دخترم کجاست

دوست داشتم مارتین پیشم بود و ارومم میکرد اما اونم نبود

مامانم و پدرم از طریق بیمارستان متوجه شدن و با پدر و مادر مارتین اومده بودن

همین که منتقلم کردن به اتاق و مامان بعد از ۳ ساعت اجازه ورود گرفت و اومد بغضم شکست

نمیتونستم حرف بزنم اما مامانم میفهمید سوالم چیه

چون خودش مادر بود

نگاهش غمگین بود

دستمو گرفت و سرشو گذاشت رو سینم

حس میکردم داره گریه میکنه

شروع کرد:میدونم چی میخوای بپرسی عزیزم.منم واست میگم تا بیشتر از این عذاب نکشی.رفتم اتاق مارتین . دو تا از دنده هاش و یکی از کتف هاش شکسته.. از لگن هم ضرب دیده.صورتشم خیلی ضرب دیده...خیلی نگرانت بود..

نشست کنارم

نگاهش به من نبود

اما میفهمیدم بدنش میلرزه

دستشو خیلی محکم فشار دادم

:نفس.میدونم نگران نفسی

دست مامانمو محکم تر فشار دادم

اما حرف نمیزد

دوست داشتم داد بزنم

اما نمیشد

فقط زیر لب یک بیت شعر خوند:یا رب ان نو گل زیبا که سپردی به منش

میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

اشک تمام صورتمو خیس کرده بود

مامانم صداش میومد:میدونم عزیزم.من خودم مادرم.میدونم سخته . اما تو هنوز میتونی .خدارو داری.منو داری. مارتینو داری . فقط تحمل کن

خیلی بی تاب بودم

فقط با ارام بخش که بهم تزریق میکردن در حد چند ساعت خیلی کوتاه اروم و شاید هم خواب بودم

اما روی دلم غم نبود عزیزم کسی که از وجودم بود سنگینی میکرد..


 

نوشته شده توسط ناپاک در چهارشنبه دوم اسفند 1391 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت


نزدیک عید ۹۱ بود

نفس هم حدودا ۴ماهه بود

خرید کردن عیدمون تموم شده بود

چون قرار بود بریم تهران و از اونجا پرواز داشته باشیم (ـبری مسافرت به ترکیهـ)بخاطر همین کارامون رو زود زود انجام دادیم تا با خیال راحت بریم

صبح یکشنبه بود

حرکت کردیم

و مارتینم مثل همیشه دست از شوخیاش بر نمیداشت

نمیدونم ته دل من چرا دلهره دست و پا میزد

نفس منم اروم خوابیده بود

و مارتینم وقتی میدید نفس خوابه کلی دلخور میشد و میگفت تنبلیش مثل مامانشه

و بعدم با تفکر نگاه من میکرد

شاهرود موندیم چند ساعتی برای دیدن یکی از دوستام

هرچی اصرار کرد نموندیم

با اینکه دو روز وقت داشتیم

شاید ۵۰تا ۷۰ کیلومتر از شاهرود دور شدیم

خیلی خسته بودم

چشمام گرم خواب شده بود

نگاه مارتین کردم

خسته بود

گفتم مارتین من بخوابم تو یه وقت نخوابیا

خندید و گفت من کی پشت رول خوابم برده

گفتم اخه خسته به نظر میای

گفت راحت بخواب عزیزم

چشمامو بستم

نمیدونم چقدر گذشت اما با صدای مارتین به خوم اومدم

وای خداااااا

چشامو که باز کردم دیدم ماشین روبرومنحرف شده سمت ما

ترس برم داشت

جیغ زدم

مارتین بچرخون فرمونو توروخدا...مارتین زود

چرخوندن رول ماشین همان و ...

فقط صدای وحشتناکی تو گوشم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم....


 

نوشته شده توسط ناپاک در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


زندگی من با اومدن نفس خیلی شیرین شد

شاد

هرروز با یدنش کلی سرحال میشدم

مارتینم کارش تو خونه شده بود بازی کردن با نفس

حتی اگه خواب بود بچمو بیدار میکرد

و اون وقت داد و فریادای من بود که مارتین بذار بخوابه

خیلی ناز و دوست داشتنی بود

و خیلی هم شبیه مارتین

ستاره پاتوقش شده بود خونه ما

و بازی کردن با نفس

فقط تنها مشکل درس من بود

واسم سخت بود که هم رس بخونم و هم از یک فسقلی شیطون مراقبت کنم

که این مشکل هم با اومدن مامانم و ستاره حل شد...

همه چی اروم و دلنشین بود

و زمان به سرعت پیش میرفت

 


 

نوشته شده توسط ناپاک در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ساعت 8:51 موضوع | لینک ثابت


دقیقا ۴ماه گذشت از بارداری من

با سونوگرافی صدای قلبشو میشنیدم

حس خوبی بود

با این فرشته کوچولو انس گرفته بودم

اصلا میشه گفت یه جورایی منو از همه غمام دور کرده بود

فکر میکنم ۳ ماه بود که نه من و نه مارتین به زهرا خانوم سر نزده بودیم

واسه زهرا خانوم غذایی رو که دوست داشت درست کردم و همراه مارتین به دیدنش رفتیم

خیلی لاغر شده بود

شخص بود بیماریش نحیفش کرده

ولی با شنیدن خبر بارداری من انگار همه خوشحالی رو بهش دادن

من دوباره نق نق کردم که زود بود و اصلا دوس نداشتم

مارتین از شنیدن این حرف متنفر بود

زهرا خانوم هم لبخندش رو صورتش خشک شد

:ببین دختر گل من که اینقدر سنگدل نبود اون داره از وجود تو ریشه میگیره اونوقت تو..

:من دوسش دارم

:منم میدونم مادرشدن یعنی چی اما هیچوقت این حرفتو تکرار نکن اگه یک روز زبونم لال نباشه اون وقت میفهمی که چقدردوسش داری

درست میگفت

من واقعا بهش وابسته بودم

فرشته کوچولوی من دختر بود

وقتی مارتین فهمید دختره از خوشحالی نزدیک بود سکته کنه

واقعا حس میکردم مارتین قراره بهترین بابای دنیا باشه

مامان و بابای مارتین و مامان بابای خودم مرتب عروسکای جور واجور میخریدن

ستاره هم که فقط منتظر این بود که من بگم بیا بریم خرید

مارتین هم انواع و اقسام لباسای دخترونه میخرید

منم که فقط به فکر وسایل اتاقش بودم

ماه ۵ بود

خیلی دقیق حرکاتش رو احساس میکردم

باهاش حرف میزدم

واسش اواز میخوندم

مارتین هم کلی باهاش حرف میزد و وعده های قشنگ بهش میداد

خیلی خوب بود

اما من تو همون ماه های پایین هم احساس میکردم میخوام خفه شم

نفس کشیدنم سخت شده بود

صدای نبضمو تو گوشام حس میکردم

اون شب به هر زحمتی بود خوابیدم

صبح که بیدار شدم دیدم مارتین هنوز بیداره و چشماش قرمز

لبخند همیشگی رو صورتش بود

:چرا نخوابیدی مارتین؟

:میترسیدم حالت بد شه

:من خوبم پاشو برو شرکت

:پس زنگ میزنم سمیه خانوم بیاد غذا درست کنه

:نمیخواد قراره ستاره امروز بیاد

:پس میمونم بیاد بعد من برم

:مارتین من نمیتونم هر روز صبح با دعوا بفرستمت شرکت

خودشو لوس کرد:خب دلم واسه این فسقلی تنگ میشه

:مثل اینکه این فسقلی مهمتر از حرف من شده ها؟

:نه نه باشه هرچی تو بگی من میرم

و رفت

۲ساعت بعد ستاره اومد

احساس بدی داشتم

ستاره هم فهمیده بود

سنگین بودم

نمیدونم چرا حرکتای این فسقلیو حس نمیکردم

اعصابم به هم ریخته بود

ستاره فوری واسم وقت گرفت از دکتر

سونوگرافی داد

خارو شکر بچم حالش ازمن و مارتین هم بهتر بود

فقط مشکل من بودم که فشار خون دوران بارداری داشتم

بالاخره دکتر با چند پیشنهاد تغذیه ای و یکی دو دارو باعث شد اون چند ماه هم به خیر بگذره

همه سیسمونی اماده بود

:مارتین همه چی امادس فقط مونده نفس من بیاد

:اها...خوووووووووووووبه

:چی؟

:اسمشو میذاریم نفس

:نفس؟

:اره

مارتین دوربین فیلم برداریو برداشت و شروع کرد به فیلم گرفتن

:سلام نفس بابا...این خانوم خوشگلی که اینجا نشسته مامانی نفسمه و دوربینو چرخوند رو خودش

منم باباییتم

دوباره دوربینو سمت من گرفت:مامانی واست خیلی زحمت کشیده...خودش مریض شد اما نذاشت تو مریض شی...یک عالمه واست شعر خوند راستی غذاشم خوب میخورد که تپلی شی بابایی بتونه گازت بگیره

منم واست کلی خرید کردم فقط منتظرتیم که بیای نفس من

مامانی هم اسمتو انتخاب کرد...نفس...کاش زود بیای تا من بغلت کنم و به مامانی ندمت

اهای مامان بد نمیخوای با نفس حرف بزنی

:مامانی هم خیلی دوسش داره...خیلی هم مهربونه...نترس مامانی بابایی الکی گفت من بدم

و اومد...نفس من اومد و زندگی من دقیقا شد خاله بازی دوران کودکیم...


 

نوشته شده توسط ناپاک در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


مجلس عروسی هم به خوبی و خوشی برگزار شد

حدودا یک ماهی گذشت

مارتین به دعوت یکی از دوستاش تو شرکتش رفت و شروع به کار کرد

منم همچنان درس میخوندم

زندگی جالبی داشتیم

مارتین ادم شوخ و شیطون و سر به هوایی بود

همیشه خندون

همیشه شاد

و باعث میشد منم کمکم مثل خودش بشم

خدارو شکر رابطم با خونواده مارتین خیلی خوب بود

به خصوص باستاره

تقریبا هرروز همو میدیدم

واسه هم مثل دو خواهر بودیم

مونس هم

این همون زندگی بود که من میخواستم

و اینکه مارتین عاشق بچه های کوچولو بود

همینم باعث شد تا خیلی زود من ....

دو ماه گذشت و من باردارشدم

خیلی اعصابم داغون بود

من دیگه از اون لحظه نمیدونستم چیکار کنم

مدام به مارتین نق میزدم که سنم کمه

با مامانم که تبریک گفت دعوا کردم

از همه حتی ستاره فاصله گرفتم

واقا واسم زود بود

هنوز یادم میاد ناراحت میشم

ستاره خیلی با من حرف زد

اونم مثل مارتین عاشق بچه ها بود ولی خب ماهان دوست نداشت

مارتین زیاد بهم میرسید

از گرفتن خدمتکار تا درس و خوراک و شادکرن من و قانع کردن من

مامانم درست میگفت

مهر اون بچه با اینکه هنوز نمیتونستم صدای نبضشو بشنوم یا زیاد حسش کنم به دلم نشست

از اون جایی ک خیلی زود عصبی میشدم همه مواظب بودن ناراحتم نکنن

مامان مارتین از همه خوشحالتر بود

حس مامان شدن اشت واسم شیرین میشد...


 

نوشته شده توسط ناپاک در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت


روزا خیلی زود میگذشت

بالاخره روز جشنمون رسید

مامانم و مامان مارتین کلی مهمون دعوت کرده بودن

همه بودن اما جای زهرا خانوم خالی بود

به شدت مریض بود و اسایشگاه اجازه خروج نداده بود

خیلی خوب بود

همه شاد بودن

منم خوشحال بودم

مارتین واسم همه چی بود

یک پناه

یک عشق

بهتره بگم زندگیم

وقتی واسه اولین بار تو جمع منو تو اغوشش گرفت حس کردم هیچی نمیتونه خوشبختیمونو تهدید کنه

اون شب همه چی خوب پیش رفت

مهمونا رفتن و من و مارتین تا صبح توی خیابونا گشتیم

وقتی هوا روشن شد تازه فهمیدیم که خونه نرفتیم

زمان تند میگذشت

همیشه همینجوریه

وقتی به ادم خوش میگذره یا همه چی خوبه زمان تند میگذره

تا ظهر خوابیدیم و عصر رفتیم دیدن زهرا خانوم

خیلی خوشحال بود و از یه طرفم چون نتونسته بود بیاد مجلسمون ناراحت بود

۴ماهی که عقد بودیم خیلی خوش گذشت

به مارتین پیشنهاد دادم بجای اینکه مجلس عروسی بگیریم بریم یه سفر و بعدم سر خونه زندگی خودمون

قبول نکرد و گفت من نمیذارم مجلسمون ساده باشه

همه چی زود میگذشت

خیلی خیلی زود

تا....


 

نوشته شده توسط ناپاک در پنجشنبه نهم آذر 1391 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


اون شب از ذوق و شوقی که داشتم خوابم نمیبرد

تا صبح هزار مرتبه خدا رو شکر کردم

صبح که بیدار شدم اس ام اس صبح بخیر مارتین رو دیدم

بعدم اس ام اس دیگش:نظرت چیه بریم به زهرا خانوم خوش خبری بدیم؟

همون یک ذره خوابی هم که تو چشمام بود پرید

خیلی وقت بود به زهرا خانوم سر نزده بودم

به مارتین زنگ زدم و صبح بخیر گفتمو بعدم گفتم من تا ۴کلاس دارم اگه موافقی بیا دانشگاهم تا از اونجا با هم بریم

اونم موافقت کرد

راس ساعت ۴جلو دانشگاه بود

سوار ماشین شدم و حرکت کردیم

واسه زهرا خانوم یک دسته گل خیلی شیک خرید

اما حیف بخاطر اینکه مریض بود نشد واسش شیرینی بخریم

خلاصه تو راه مارتین کلی از زهرا خانوم تعریف کرد

تعریفاش مشکوک بود

اخه اونا فقط یک بار همو دیده بودن

اما وقتی رسیدیم تازه متوجه شدم مارتین تو این مدت که من زهرا خانومو فراموش کرده بودم میومده و بهش سر میزده

بعد از سلام و احوالپرسی زهرا خانوم منو بوسید و گفت:فکر میکردم بی معرفت شدی.اما مارتین چند باری اومد و بهم سر زد و گفت درگیر کاراتی

خندیدم و دستشو تو دستم فشار دادم

:نمیخواین بپرسین قضیه این دسته گل چیه؟

:والا هر دفعه مارتین میومد تا درمورد تو با من حرف بزنه یک دسته گلم میاورد

نگاهمو به مارتین دوختم

شونه هاشو انداخت بالا و خندید

:اما این دسته گل عطر دیگه ای داره

:بله که عطر دیگه ای داره

:عطر موفقیت پسرم مارتین رو داره.عطر عروس شد ختر گلمو داره

:بله

خم شدم و گونه های گرم زهرا خانومو بوسیدم

اون روز خیلی خوش گذشت

همون جاهم از زهرا خانوم واسه مجلسمون که دو هفته بعد بود دعوت کردیم

از فردای اون روز کار من و مارتین شده بود فقط خرید از حلقه گرفته تا انتخاب کیک و شیرینی و میوه و اتخاب مکان

قرار بود مجلسمون دو روز به عید غدیر باشه

جا پیدا نمیشد

اما دوست پدرم خبر داد که شنیدم دنبال مکان میگردین من باغم مجلس نداره و اگه دخترتون میخوان بیان ببینن و اگه پسندیدن...

خلاصه اون روز رفتیم باغ رو دیدیم...خوب که چه عرض کنم.عالی بود

مارتین هم خوشش اومد

بعد از دیدن باغ رفتیم که حلقه هارو که سفارش داده بودیم بگیریم

مارتین مثل بچه ها ذوق کرده بود

من خودمم دست کمی از اون نداشتم

اما همین که از طلا فروشی اومدیم بیرون چشمم به ارمین افتاد

قیافش زار میزد

یک لحظه ترسیدم

دست مارتین رو محکم فشار دادم

خیلی وقت بود پیداش نشده بود

پیشونیم عرق کرده بود

مارتینم فقط از این خرید کردنای من تعریف میکرد که خوب جیبشو خالی کردم و...

بالاخره با لرزش بدنم مارتین فهمید که اتفاقی داره میفته

من ترسی نداشتم چون همه چی رومو به مو واسه مارتین گفته بودم

اما این که بخواد با ارمین روبه رو بشه دیگه واسم واقعا سنگین بود

نمیدونم چقدر همینجوری سر جام میخکوب شده بودم و مارتین صدام زده بود

فقط یهو دیدم مارتین به شدت تکونم داد:چی شده؟؟؟؟

برگشتم و ثل یک بچه رفتم پشت مارتین

اومدم بگم بیا بریم که صدای ارمین اومد که صدام زد

مارتین با تعجب برگشت

:مارتین جون من بیا بریم...همونه

:کی؟

:دوست سلمان

:خب باشه.بذار ببینم چی میگه

ارمین اومده بود جلو

از ترس کم مونده بود سکته کنم

همه گذشته مثل برق و باد از جلو چشمام رد شد

:سلمان مرد...اما من موندم که بیام باتو ازدواج کنم

مارتین خندید و دستشو دورم حلقه کرد

:من و سلمان با زندگیت بازی کردیم

یهو مارتین برگشت و نگاش کرد

:اگه به حساب خودت اومدبی اینجا تا بخوای غیر مستقیم همه چی رو به من بگی بدون خودش مستقیم همه چی رو به من گفته

ارمین نیشخندی زد

با بغض و عصبانیت رو کردم و بهش گفتم:نیشتو ببند کثافت

:من خیلی وقته به خودم نیشخند میزنم.خدا میدونه که بعد از تو چقدر دختر زمین زدم.از روی عقده ای که تو دلم مونده بود.اصلا کار من و سلمان شده بود همین.اون مرد.اما من نمیخوام بمیرم..

مارتین با عصبانیت برگشت و دستشو گذاشت رو سینش

ترسیدم دعواشون بشه

مارتینو کشیدم سمت خودم

ارمینم خودشو کشید عقب

:من اومدم باتو زدواج کنم چون تو با همه اون دخترا فرق داشتی.چون تو عشق من بودی

از اینکه داشت این حرفارم جلو مارتین میزد احساس خفگی میکردم

مارتین که عصبانیتش بیشتر شده بود رو کرد به ارمین :عشق تو هوسه...همین

عشقی که تو داری ازش حرف میزنی دست تو دست من جلوته

ارمین سرشو اناخت پایین:خوشحالم.من نیومدم که بخوام تهدید کنم یا باج بگیرم

اومد جلومو اروم گفت:تو...فقط تو منو ببخش....

و رفت

نهمیدم چجوری رفتم تو ماشین نشستم

تموم راه رو تا خونه گریه کردم

صدای مارتین در نیومد

جلوی خونه که ماشین خاموش شد به خودم اومدم

گرمی دستای مارتین رو تو دستام حس کردم

:تو هنوزم عشق منی.نه ارمین و نه هیچکس دیگه نمیتونه باعث شه که من از تو جدا شم

:چشمامو به زحمت باز کردم

از بس گریه کرده بودم همه جارو تار میدیدم

:مارتین منو ببخش

:تو کاری نکردی که من بخوام ببخشمت.طاقت دیدن اشکاتو ندارم اما مجبور شم بذارم گریه کنی چون اینجوری خالی میشدی...الانم مستقیم برو تو اتاقت.منم میرم بقیه رو سرگرم کنم.تو هم تو این مدت لباستو عوض کن و دست و صورتت رو بشور و بیا پایین تو جمع ما

پیاده شد و درو واسم باز کرد

رفتیم داخل خونه

قبل اینکه از پله ها برم بالا دستمو گرفت و صدام زد

برگشتم سمتش

:دوستت دارم

و بعد گونمو بوسید

:منتظرتم.دیر نکنی ...ستاره فوضول میشه تا نفهمه چه خبره ولت نمیکنه...بدو پس

.......................


 

نوشته شده توسط ناپاک در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت


چهارشنبه هم رسید

اون روز رفتم ارایشگاه

از صبح تا ظهر چن دست لباس عوض کردم

دلم میخواست بهترین لباسمو میپوشیدم

اتفاقا یک لباس چند روز پیشش با ستاره خریده بودم

وقتی پرو کردم کلی از قیافم تعریف کرد

قرار بود ساعت۸بیان

شب قبلش نخوابیده بودم

چشمام نشون میدا خسته ام

اما اون شب باید جذاب تر از همیشه میشدم

تا با قیافم هم به مارتین بگم از انتخابم راضیم

پس یکم خوابیدم و بعد هم حموم و بعد هم یکم فقط یکم ارایش

تو این مدت اولین بار بود که به خواست خودم به قیافم رسیدم

ساعت نزیک ۸ بود

رفتم که لباسامو بپوشم

کت دامنی رو که با ستاره خریدم پوشیدم

هنوز گیره موهامو نبسته بودم که صدای ایفون اومد

خودشون بودن

چون صدای نیکا میومد که میگفت مامان مارتین پشت گل گم شده

رو به اینه خندیدم

رفتم پایین

تا رسیدم اونا هم وارد شدن

مامان مارتین روبوسی کرد

قیافش خوشحال به نظر میرسید

منم خوشحال بودم که خونوادش راضین

ستاره هم محکم بغلم کرد و در گوشم گفت اگه میدونستم میخوای این کت دامن رو بپوشی صد در صد یک کت دامن بیریخت بهت پیشنهاد میدادم

و بعد بوسم کرد

ماهان وسیروس هم دست دادن سیروس دستمو فشار داد و گفت از انتخاب مارتین خوشحالم.

و بعد خودش اومد با نیکا

نیکا دستمو گرفت

خم شدم و بوسیدمش

یک نگاهی به مارتین کردم و یاد حرف نیکا افتادم که گفت پشت دسته گل گم شده

دسته گل رو به طرفم گرفت و سلام کرد

دستشو اور جلو که دست بده که یهو صدای مامانم اومد

:برو دیگه ...زشته

سرمو تکون دادم و رفتم

مارتینو دیدم که نوک انگشتاشو به هم مالید و اروم اومد داخل

بعد از بردن شربت و شیرینی مثل هر مجلس خواستگاری دیگه ای رفتن سر بحث مهریه و تاریخ مجلس و..

مارتین فقط لبخند میزد

همه چیز به خوبی تمام شد

اون شب قرار شد من و مارتین با هم بریم شام بخوریم

منو برد به بهترین رستوران

دو نفر بودیم

اما انداره ۷.۸نفر غذا سفارش داد

خندم گرفته بود

:اخه چرا این همه غذا؟

:چون امشب بهترین شب زندگیمه

خندیدم

:عاشق خنده هاتم.دوستت دارم.نمیدونی چقدر دلم میخواست این روز برسه

:منم دوستت دارم

کلی با من حرف زد

از اتفاقایی که تو این مدت افتاده

از اینکه چقدر همه فامیلاشون خوشحالن که داره ازدواج میکنه

از همه چی...

اون لحظه با تمام وجود احساس خوشبختی کردم

:مارتین خیلی خوبی

:خوب بودن من وظیفه منه.اینکه تو خوبی باعث میشه منم خوب باشم

 


 

نوشته شده توسط ناپاک در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت


مطمئن بودم که بابام و مامانم راضی هستن

چون واقعا تو این مدت حرکت یا رفتار ناشایستی از مارتین سر نزده بود

اون شب بعد از رفتن سیروس و خونوادش هیچ حرفی تو خونمون رد و بدل نشد

فقط بابام اومد و گفت نظر نهایی با تو ...خودت از نظر من و مادرت با خبری

و لبخند زد

یعنی راضی بود

منم راضی بودم

چون با گذشتم کنار اومده بود

فقط تو این فکر بودم که چرا خودش نیومده

فکر میکنم ساعت از ۳نیمه شب گذشته بود که واسم اس ام اس اومد

مارتین بود

منم خوابم نبرده بود و مشغول خوندن رمان بودم

نوشته بود ببخشید که نیومدم.دلم اونجا بود.اما دوست نداشتم با اومدنم به یاد حرفایی که به من زدی بیفتی.به هر حال من منتظر جوابت هستم و امیدوارم همینقدر که من به تو علاقه دارم تو هم نسبت به من علاقمند بشی.مطمئن باش که از ته دل دوستت دارم و از روی عقل تصمیم گرفتم باتو ازدواج کنم.این احساس زودگذر نیست.

چند روزی هیچ حرفی از مارتین شنیده نمیشد

اعصابم خورد شده بود

دلم میخواست یکی بیاد و بپرسه بالاخره نظرت چیه

اما نمیپرسیدن

تا اینکه مامان مارتین اومد

گفت خوم میخوام جوابتو با گوشای خودم بشنوم

لبخند میزدم

:ببین من بچه هامو دوست دارم.خودت در اینده میفهمی که یک مادر چقدر دلواپس بچه هاشه

پس دلم میخواد نظر واقعی خودتو بگی.اما در مورد مارتین باید بهت بگم اون دوست داشتنش واقعیه

من حسشو میفهمم.چون خودمم این حس رو نسبت به سیروس داشتم.امیدوارم که...

:من جوابم مثبته

اینو نمیدونم با چه مشقتی گفتم

فقط میدونم خیلی به خودم فشار اوردم تا خجالتو واسه ده ثانیه بذارم کنار

مامان مارتین خندید و مامانمو صدا کرد

فقط گفت اینم از عروس ما...مواظبش باش.مثل چشمات هواشو داشته باش.تاخودم دستشو بذارم تو دست مارتین

مامانم که از انتخابم خوشحال شده بود

اومد و منو بوسید

بعد از اینکه مامان مارتین قرار گذاشت که چهارشنبه با خود مارتین بیان رفت

خودم هم خوشحال بودم

مامانم کلی باهام حرف زد

پدرم از سر کار اومد خونه و وقتی شنید جوابم مثبت بوده مثل دوران بچگیم بغلم کرد و غرق بوسم کرد

دو تا خواهرای شیطونمم که دیگه...

و من این وسط فقط منتظر یک پیام از طرف مارتین بودم

به اتاقم که رفتم اولین کاری که کردم گوشیمو چک کردم

فقط یک پیام:مطمئن باش نمیذارم یک روز از این انتخابت پشیمون بشی.دوستت دارم.تا چهارشنبه

...


 

نوشته شده توسط ناپاک در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت